آزادتر از همیشه
قصههاي مادربزرگ: مرغ سعادت
خاركني بود كه يك زن داشت و دو تا پسر, يكي به اسم سعد و يكي به اسم سعيد.
اين خاركن صبح به صبح مي رفت صحرا خار مي كند و عصر به عصر خارها را مي برد شهر مي فروخت و زندگيش را مي چرخاند.
از بد روزگار زن خاركن مرد و خاركن بعد از مدتي زن ديگري گرفت....
.gif)
ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط سارا آزاد
| 16:50 | سه شنبه 10 اردیبهشت1387


