بنی آدم اعضای یکدیگرند
معلم چو امد به ناگه کلاس
چو شهري فروريخته خاموش شد
سخنهاي ناگفته در قلبها
به لب نارسيده فراموش شد
سکوت غم الوده کلاس را
صداي رساي معلم شکست
زجا احمدک جست و بند دلش
از اين بيخبر بانگ ناگه گسست!
بيا احمدک درس ديروز بخوان
بيا تا ببينم که سعدي چه گفت ؟!
ولي احمدک درس يادش نبود
بجز انچه ديروز از وي شنفت!!!
زبانش به لکنت بيافتاد و گفت:
ب ب ب بني ادم اعضاي يکديگرند
که در افرينش زيک گوهرند
چو چو چوعضوي به درد اورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو تو تو کز.....اي واي يادش نبود
جهان پيش چشمش سيه پوش شد
به جاي محبت شراري جهيد
نماينده اتش خشم او...!!!
چرا احمد کودن بيشعور
معلم به او گفت با لحني گران!
نخواندي چنين درس اسان بگوي؟!
مگر چيست فرق تو با ديگران؟!
خدايا خدايا چه ميگويد اموزگار
نميداند ايا در اين ميان
فرق بين دارا و ندار...!!!!
که انان به دامان مادر خوشند
ومن بي وجودش سر نهم به خاک
من از روي اجبار و از ترس مرگ
کنم با پدر پينه دوزي و کار
ببين دستهاي پراز پينه ام شاهد است !!!

معلم سخنهاي اورا بريد
ولي او سخنهاي بسيار داشت!!!
به من چه که مادر زکف داده اي
به من چه که دستت پر از پينه است
دود يک نفر پيش ناظم که او
به همراه خود يک فلک اورد
نمايد پراز پينه ها پاي او
زچوبي که بهر کتک اورد
چو او اين سخن از معلم شنيد
ز چشمان او کور سويي جهيد
به يادش بيامد شعرو بگفت:
تو کز محنت ديگران بي غمي
نشايد که نامت نهند ادمي!!!!



